به لطف بزرگواری با وبلاگی آشنا شدم که از قضا طلبه ست و از نوع قرتی-بنا به گفته ی خودش-که حیفم اومد این دلنوشته رو با شما تقسیم نکنم به قول خودش:
اندر باب کسانی که سخت دوستشان دارم:نیستی سید؟!
نیستی سید؟!
نیستی سید؟!
نیستی ببینی بر سر ما (به اصطلاح ) طلاب چه آمده؟
منبرمان همان منبر صدو پنجاه سال پیش است و لبخندمان خشک تر و بی روح تر از دوران تحریم تنباکو!
سراغ از دم مسیحایی نگیر که هیچ حوصله اش را نداریم!
امروز من طلبه اگر نماز صبحم قضا نشود شاهکارم!
نیستی سید؟!
این حرف ها که برایمان جا گذاشته ای عجیب است سید! در عجبم که در آن دوران چرا حکم به تکفیر تو ندادند ؟!
امروز گویا مثل تو بودن سخت که هیچ، محال است و اگر حوزه پنج نفر مثل تو داشت، این روزگارمان نبود!
نیستی سید؟!
*
همان بهتر که نیستی ! اگر بودی دق می کردی سید !
نباش سید که سخت خوابمان می آید!
بی زحمت همین چراغی  را که روشن کرده ای نیز خاموش کن که چشممان را می زند و نمی گذارد آسوده بخوابیم!
راستی سید  اگر روزی پیدایت شد سری به ما نیز بزن که  زمانی سخت دوستت داشتیم!
یادت نرود به ما سر بزنی، بیا همانجا که طلاب مریض را می برند و سراغ بخش آلزایمر را بگیر، آنجا حتما ما را پیدا می کنی!
تا آن روز حتما تو و امثال تو را فراموش کرده ایم!
یادت نرود سید...
سید خوش سیمای ما





برچسب ها : امام موسی صدر  , دل نوشت  ,